بسم الله الرحمن الرحیم..

به نام خدایی که هرچند بعضیامون فراموشش میکنیم ولی اون منتظره تا ما برگردیم..همون خدایی که گفت از من بخواهید تا بهتون ببخشم..همون خدایی که دوست داره صدای بنده هاش رو بشنوه واسه همین گاهی وقتا دعاشونو یه کم دیرتر مستجاب میکنه...

سلامی گرم به همه ی کسانی که اومدن و به کلبه کوچک من سرزدند..

ایرانیان عزیزی که همین نزدیکی ها در میهن عزیزمون که یه وجب خاکشو به دنیا ندادیم و نخواهیم داد زندگی میکنند..و سلامی به ایرانیان عزیزی که هرچند از ما دورند ولی دلشون با ماست..در قلب ما هم جا دارند و گاهی وقتا دلشون برای میهنشون و هم وطنانشون تنگ میشه...و خلاصه سلام به همه فارسی زبانان دنیا!!

امیدوارم تو این مدت که به وبلاگ برادر کوچیکتون سرزدید بهتون خوش بگذره...

داستان های کوتاه و آموزنده ی وبلاگ رو بخونید و لذت ببرید..اگه خوشتون اومد تو سایتتون بذارید یا واسه دوستانتون ایمیل کنید..اگه خواستید وبلاگ یا سایتتون رو لینک کنم حتما تو نظرات بهم بگین و لطف میکنید اگه وبلاگ رو با نام "داستان های کوتاه و آموزنده" لینک کنید تا عزیزانی که به وبلاگتون سرمیزنن داستان های جالب ما رو هم بخونن و لذت ببرن...

و اما چند تا نکته ی کوچولو:

1-نظرات زیبای شما دوستای عزیزم بهم دلگرمی میده..ممنون میشم اگه بعد از خوندن داستان ها پیشنهادها..انتقادها و احساسات و نظراتتون رو با من در میون بگذارین.منتظر خوندن حرفای قشنگتون هستم!

2-سیستم نظردهی جوریه که نظرات رو باید تأیید کنم.منم حتما قول میدم به همه نظراتتون هرچندتا که باشه جواب بدم.اگه یخورده ممکنه تاخیر داشته باشم به بزرگی خودتون ببخشید!

3-اگه خودتون داستان کوتاه مینویسید و دوست دارید بقیه هم بخونن و نظر بدن حتما داستان ها رو به ایمیل من بفرستید تا با نام خودتون تو وبلاگم بذارم..

(mahdy_ordi@yahoo.com)

 

(mahdy1998@gmail.com)

4-اگه سوال دیگه ای داشتید تو بخش نظرات بپرسید تا در اسرع وقت جواب بدم..

5-دوستتون دارم..قدر خودتون و خانوادتون رو بدونید..واسه همدیگه دعا کنید..

برای همه آرزوی سلامتی و خوشبختی و شادی دارم..التماس دعا.یاعلی!



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود...

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش!!!

 باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …!

 زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!!!
سلام.. از طرف خودم عید رو به همه تون تبریک میگم!! این داستان هم هدیه به خانمها...
سال خوبی داشته باشید!



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش

 مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دور و برش را نگاه کرد اما کسی را ندید. به هر حال نجات پیدا کرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا کرده بود.

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :

 اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدوم گوری بودی؟؟!!

عیدتون مبارک..با آرزوی بهترین ها!!



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()
سلام دوستان عزیز..این داستان جالب رو حتما بخونید و برای کسایی که دوست دارید هم بفرستید یا تعریف کنید..واقعا امیدبخش و زیباست..البته دوست دارم نظر شما رو هم بدونم..منتظرتون نمیذارم..منتظرم!!!
روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد!!!
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید..!!
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.(شما چه درسی از این داستان گرفتید!؟)


تاريخ : پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()
شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند. چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی هم مشکلی برای سازگاری با این قوانین نداشتند. سال ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد وجارچی‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند. جارچی ها دوباره اعلام کردند: «می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه دادند بدون لحظه‌ای درنگ. جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند. اُمرا گفتند: «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.»
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند!!!


تاريخ : پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()
کریمخان و مرد شاکی
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟»
مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»
خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟»
مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»
خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟»
مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.
مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!!!»
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»


تاريخ : دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()
روزی خورشید و باد در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می‌کرد.
باد به خورشید می‌گفت: «من از تو قوی‌ترم.»
خورشید هم ادعا می‌کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم. خوب حالا چگونه؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد.
باد گفت: «من می‌توانم کت آن مرد را از تنش در آورم.»
خورشید گفت: «پس شروع کن.»
باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می‌کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد، دکمه کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تن مرد خارج کند و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: «عجب آدم سرسختی بود، هر چه سعی کردم موفق نشدم. مطمئن هستم که تو هم نمی‌توانی.»
خورشید گفت تلاشش را می‌کند و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل سعی در حفظ کت خود داشت، متوجه شد که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست. دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد. با تلاش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست. بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر مهر و محبت که پرتوهای خویش را بی‌منت به دیگران می‌بخشد از او که به زور می‌خواست کاری را انجام دهد بسیار قوی‌تر است.


تاريخ : دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

می گویند...زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته درراه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت.
از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
- قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا لک فتحا مبینا….
نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد.
نادر گفت: چرا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای...
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد..!!!
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد...



تاريخ : شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

سلام به همه ی دوستان عزیز که هنوز هم یاد ما هستند و به وبلاگ ما یه سر میزنن...

امروز برای اولین بار براتون یه داستان صوتی گذاشتم که خیلی هم جالب و آموزنده است..!

امیدوارم از داستان «حرف مردم» خوشتون بیاد...نظر یادتون نره..!

راهنما:پس از کلیک و باز شدن سایت روی گزینه "دانلود رایگان با سرعت پایین" کلیک کنید.حالا هم میتونید به صورت آنلاین گوش کنید و اگه هم خواستید با گزینه "ایجاد لینک دانلود" این داستان رو تو کامپیوتر داشته باشید و برای بقیه هم پخش کنید...

!!!برای دانلود کلیک کنید!!!



تاريخ : یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود..سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد..پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و میگوید :تو یک قهرمانی...

فردا در روزنامه ها می نویسند :

 یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد!

 اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم!

 پس روزنامه های صبح می نویسند:

 امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد!!

 آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم!!

 از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی ؟

««« من ایرانی هستم »»»

 فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند :
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت!!!

********************************************

سلام مجدد به دوستان عزیزم..این هم روایتی بود از حقیقتی تلخ در جهان امروز...

خیلی دوست دارم نظراتتون رو بدونم...مخصوصا در مورد چیزهایی که دراین باره میدونید..!..شدیدا مشتاق خوندن نظرات شما هستم..به من زنگ بزن

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!


تاريخ : شنبه ٧ دی ۱۳٩٢ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام ...بازم سلام!

سلام گرم به دوستای عزیزم و همه کسانی که به این وبلاگ اومدن و نظر گذاشتن!!

من با کمال شرمندگی از اینکه خیلی وقته داستان نگذاشتم و خیلی خیلی دیر به نظرات قشنگتون جواب دادم..تصمیم گرفتم که برگردم.فقط به خاطر شما!!!قلبقلبقلب

امیدوارم همگی منو ببخشید اگه ناراحت شدید و بازم به وبلاگ من بیاین...

این هم یه داستان خیلی خیلی کوچولو برای اندکی تفکر و در نهایت رسیدن به آرامش همیشگی!!!

«یکی از شاگردان سقراط از او پرسید: از چه رو هرگز تو را اندوهگین ندیده‌ام ؟

سقراط گفت: از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند...متفکرلبخند»

میدونم دیگه لازم نیست بگم نظر یادتون نره! واقعا ممنون از لطفتون که همیشه نظر میدین...



تاريخ : جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()
مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی …
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!

مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست !!!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

روزی مردی اخمو و بداخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم...

بهلول گفت:

«اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن شیطان را خواهی دید!!!»

لبخندلبخندلبخندنکته اخلاقی: خواهرا و برادرای گلم..همیشه لبخند بزنید!لبخندلبخندلبخند

ببخشید دیگه اگه داستان خیلی کوچولو بود...!



تاريخ : جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

سلام دوستان عزیزم..سلام به همه اونایی که تو این مدت نبودنم منتظرم موندن تا بازم داستان های کوتاه و آموزنده براشون بنویسم..
عذرخواهی بابت اینکه تو این مدت شروع مدرسه ها سرم شلوغ بود..
بیشتر از این منتظرتون نمیذارم..این هم داستان زیبای «دعایی که مستجاب شد»...

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند...
نخست، از خدا غذا خواستند .فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد . فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند..!
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است!
زمان حرکت کشتی، ندایی از او پرسید:«چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟» مرد پاسخ داد:«این همه نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است و خودم درخواست کرده ام.درخواست های همسفرم که پذیرفته نشد.پس چه بهتر که همینجا بماند» آن ندا گفت:اشتباه می کنی! تو مدیون او هستی..هنگامی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمات به تو رسید...

مرد با تعجب پرسید:«مگر او چه خواست که من باید مدیونش باشم؟»

و آن ندا پاسخ داد:«از من خواست که تمام دعاهای تو را مستجاب کنم!!..»

(نکته اخلاقی:شاید داشته هایمان را مدیون کسانی باشیم که برای خود هیچ نمی خواستند و "فقط برای ما" دعا می کردند...ممکن است همه موفقیت و ثروت و هرچیز دیگر که داریم را مدیون آن دو فرشته ای باشیم که ما را بزرگ کردند..بدون هیچ توقعی!

شاید هم آن کسی که هیچ وقت از حال ما غافل نیست و خیلی وقت است جمعه ها انتظارش را می کشیم دست به دعا برداشته...دیگه حرفی ندارم.نظر یادتون نره!)



تاريخ : پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

همسر شهید مهدی باکری:

تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولی که تنها شدیم، آمد خانه و گفت:«ما هیچ مراسمی نگرفتیم.بچه ها میخوان بیان دیدن.میتونی شام درست کنی؟؟»
...کته ام شفته شده بود.همان را آورد و گذاشت جلوی دوستاش و گفت:
«خانم من آشپزیش حرف نداره، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته!»
شادی روح این شهید یک صلوات و یک نظــر!نیشخند


تاريخ : سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم.تقسیممان که کردند افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز بهم نساخت، بدجوری مریض شدم.افتاده بودم گوشه ی خوابگاه.یکی از بچه ها برایم سوپ درست می کرد و ازم مراقبت میکرد.هم اتاقیم نبود..خوب نمی شناختمش.اسمش را که از بچه ها پرسیدم گفتند: « مهدی باکری »

شادی روح این شهید مهربون صلوات..


تاريخ : سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

سلام هفته دفاع مقدس تبریک!!..چند داستان طنز تو این پست گذاشتم که پیشنهاد میکنم حتما بخونید!

1- محمد پاشو!..پاشو چقدر می خوابی!!

-چته نصفه شبی؟بذار بخوابم..

-پاشو،من دارم نماز شب میخونم کسی نیست نگام کنه!!!

یا مثلا میگفت:«پاشو جون من، اسم سه چهار نفر مومن رو بگو تو قنوت نماز شبم کم آوردم!

مسعود احمدیان هرشب به ترفندی بیدارمان میکرد برای نماز شب..عادت کرده بودیم!

*****************

 

2- ماموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی».بچه خیلی شوخی بود.همه پکر بودیم.اگر بود همه مان را الان می خنداند.یهو دیدیم دونفر یه برانکارد دست گرفته و دارن میان.یک غواص روی برانکارد آه و ناله میکرد.شک نکردیم که خودش است.تا به ما رسیدند بخشی سر امدادگر داد زد:«نگه دار!»

 

بعد جلوی چشمان بهت زده ی دو امدادگر پرید پایین و گفت:«قربون دستتون! چقدر میشه؟!!» و زد زیر خنده و دوید بین بچه ها گم شد.به زحمت،امدادگرها رو راضی کردیم که بروند!!

 

**************************

 

3- وقتی می رفتند پیش حاجی برای مرخصی، میگفت:«من پنج ساله پدر و مادرم رو ندیدم..شما هنوز نیومده کجا میخواین برین؟!»

 

کلی سرخ و سفید می شدند و از سنگر می آمدند بیرون.ما هم می خندیدیم بهشان.بنده های خدا نمی دانستند پدر و مادر حاجی پنج سال است فوت شده اند!!

 

***************************

 

4- بیست نفرهم نمی شدیم که صدای تانک هاشان آمد.حسن رحیمی فرمانده مان دادزد همه از سنگرها بیرون.فکر کردیم میخواهد فرمان حمله یا عقب نشینی بدهد.

 

-شروع کنید به سرو صدا کردن، هم دیگه رو صدا کنید زود باشید!

 

تکبیرها و داد و فریادها همان،عقب نشینی آنها همان..فکر کرده بودند خیلی زیادیم!



تاريخ : سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

یک روز صبح مادری برای بیدار کردن پسرش رفت...

مادر : پسرم بلند شو ، وقت رفتن به مدرسه است !
پسر : اما چرا مامان ؟ من نمی خوام برم مدرسه!
مادر : دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه !
پسر : یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد ! دوما همه معلم ها از من بدشون می یاد !
مادر : اُه خدای من ! این که دلیل نمی شه ! زود باش تو باید بری به مدرسه !
پسر : مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه ؟
مادر : یک تو الآن پنجاه و دو سالته ! دوما اینکه تو مدیر مدرسه هستی !!!

 

سلام سلام یه سلام مخصوص به دانش آموزان عزیزی که چند روز دیگه..گریه

بی خیال..این هم یک داستان طنز تقدیم به شما! 



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()

به دیوار شهر طوس نزدیک شدیم.صدای شیونی بلند شد.رفتیم طرف صدا.جنازه ای افتاده بود روی زمین.چند نفر هم میزدند توی سر و صورتشان.

امام رضا{ع} از اسب آمدند پایین.جنازه را با مهربانی بغل کردند.دستشان را گذاشتند روی سینه ی میت..

- بهشت مبارکت باشد. دیگر نترس!

رفتم جلو:"چطور می شناسیدش آقا؟! این اولین باری است که آمده اید طوس."

نگاه کرد:"موسی جان! نمی دانی هر صبح و شب اعمال تان را نشان ما می دهند.همه تان را خوب می شناسیم. عمل خوبی ببینیم شکر می کنیم و برای گناهان تان طلب عفو میکنیم.."

 

(بحار الانوار ج9 ص98)
سلام دوستان حتما این داستان ها رو تو وبلاگتون بذارید تا بقیه هم لذت ببرند.یا علی!

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمهدی غفوری | نظرات ()
  • دنیای اس ام اس
  • قالب وبلاگ تحلیل آمار سایت و وبلاگ